اعتبار و سند حدیث

روایات مخالفان در فضائل اهل‌بیت؟عهم؟؛ حدود نقل و جایگاه احتجاج

حمیدی سیستانی۳ آبان ۱۴۰۵ ۱۹ دقیقه مطالعه دانلود PDF مقاله

چکیده

در میان شیعیان این رویه رواج یافته که برای اثبات فضائل امیرالمؤمنین و اهل‌بیت علیهم‌السلام به روایات، اشعار، و اعترافات موجود در منابع مخالفان تمسک می‌جویند و آن‌ها را در منابر و محافل شیعی بازگو می‌کنند. این مقاله با تکیه بر دستور مهم امام رضا علیه‌السلام به ابراهیم بن ابی‌محمود -که شیخ صدوق رحمه‌الله در عیون اخبار الرضا علیه‌السلام نقل کرده است- و احادیثی که مخالفت با روش عامه را مایهٔ رشد شیعه دانسته‌اند، نشان می‌دهد که این رویه نه‌تنها فاقد اولویت، بلکه مذموم است.

همچنین با بررسی اجمالی نمونه‌های مشخصی از همین روایات و اشعار، آشکار می‌شود که پشت ظاهر فضیلت‌گویی، سیاست‌هایی حساب‌شده از سوی مخالفان در کار بوده که حداقلِ هدفشان انحراف جامعهٔ شیعی از منابع اصیل وحیانی است. در پایان، تمایز میان «استناد در احتجاج» -که در مناظره با مخالفان مجاز است- و «نقل و ترویج عمومی» این دست منقولات -که در محافل شیعی مذموم است- تبیین می‌گردد. این مقاله به روش تبلیغی‌ترویجی نگاشته شده است.

کلیدواژه‌ها: ابن ابی‌محمود، جعل حدیث، منقبت‌خوانی، منبر شیعه، احتجاج.

مقدمه: دشمنی که باید جدی گرفت

هر کسی که در جلسات مذهبی شیعی حضور یافته باشد، با پدیده‌ای آشنا است: مداح یا سخنران برای اثبات عظمت امیرالمؤمنین علیه‌السلام، شعری از شافعی می‌خواند، یا سخنی از عمربن‌خطاب نقل می‌کند، یا روایتی را از کتاب‌های اهل تسنن بر منبر می‌آورد. گویی اعتراف دشمن، معتبرترین گواه بر حقانیت است.

اما پیش از هر چیز باید از خود بپرسیم: این «دشمن» که قرار است اعترافاتش گواه ما باشد، چه کسی است؟ آیا با جماعتی بی‌سواد و ساده‌لوح روبه‌رو هستیم که از سر غفلت، حقایقی را بر زبان آورده‌اند؟

پاسخ قطعاً منفی است. مخالفان اهل‌بیت علیهم‌السلام در طول تاریخ، زیرک‌ترین و سیاسی‌ترین چهره‌های زمان خود بوده‌اند. همان‌هایی که بزرگ‌ترین امپراتوری‌های اسلامی را اداره کردند، فقه و کلام و تفسیر ساختند، و جریان‌های فکری‌ای پدید آوردند که امروز، پس از گذشت چهارده قرن، بیش از یک میلیارد مسلمان را در کنار خود دارند. کسانی که توانستند این حجم از نفوذ تاریخی را برای خود فراهم کنند، هرگز از سر سادگی و بی‌تدبیری سخن نمی‌گویند.

اگر این واقعیت را جدی بگیریم، دیگر نمی‌توانیم «اعترافات» آن‌ها را بی‌غرض و ساده‌انگارانه بخوانیم. هر جمله‌ای که در ستایش امیرالمؤمنین علیه‌السلام از آن‌ها نقل می‌شود، باید با این پرسش همراه باشد: این جمله چه کاری برای آن‌ها می‌کند؟ چه پیامی را در میان پیروانشان تثبیت می‌کند؟ و چه آسیبی به اندیشهٔ شیعی می‌زند؟

این مقاله نشان می‌دهد که روایات معصومین علیهم‌السلام صریحاً این روش را در محافل شیعه نفی می‌کنند. تحلیل نمونه‌هایی از همین «فضائل منقوله» نیز نشان می‌دهد که پشت هر کدام از آن‌ها هدفی حساب‌شده نهفته است. البته باید میان دو چیز تمایز گذاشت: نقل و ترویج این روایات در میان شیعیان، و احتجاج به آن‌ها در برابر خودِ مخالفان. آنچه مذموم است اولی است، نه دومی.

بخش اول: مبنای حدیثی؛ حدیث ابن ابی‌محمود

۱. پرسشی که ابراهیم پرسید

در عیون اخبار الرضا علیه‌السلام (۱) -که از مهم‌ترین جوامع روایی شیعه در سیره و بیانات امام هشتم علیه‌السلام است- روایتی از ابراهیم بن ابی‌محمود نقل شده که بی‌واسطه با موضوع این مقاله در ارتباط است. ابراهیم می‌گوید:

قُلتُ لِلرِّضا علیه‌السلام: یَابنَ رَسُولِ اللهِ، إِنَّ عِندَنا أَخباراً فی فَضائِلِ أَمیرِ المُؤمِنینَ علیه‌السلام وَفَضلِکُم أَهلَ البَیتِ وَهِیَ مِن رِوایَةِ مُخالِفیکُم وَلا نَعرِفُ مِثلَها عِنْدَكُمْ، أَفَنَدینُ بِها؟

به امام رضا علیه‌السلام عرض کردم: «ای پسر رسول خدا، ما روایاتی در فضائل امیرالمؤمنین علیه‌السلام و شما اهل‌بیت داریم که از مخالفان شما نقل شده، و نظیر آن‌ها را نزد شما نمی‌شناسیم. آیا آن‌ها را [بپذیریم و] معتقد شویم؟»

پرسش ابراهیم دقیقاً همان پرسشی است که بسیاری از شیعیان امروز -شاید بی‌آنکه به صراحت مطرح کنند- عملاً به آن پاسخ مثبت داده‌اند. پاسخ امام رضا علیه‌السلام در دو بخش است: نخست، اصلی کلی و بنیادین؛ سپس تشریح دقیق سازوکار فریب مخالفان.

۲. اصل بنیادین: منبع سخن مهم است

امام رضا علیه‌السلام پیش از هر چیز، سخنی از پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله نقل فرمودند:

مَن أَصغی إِلی ناطِقٍ فَقَد عَبَدَهُ، فَإِن کانَ الناطِقُ عَنِ اللهِ عَزَّوَجَلَّ فَقَد عَبَدَ اللهَ، وَإِن کانَ الناطِقُ عَن إِبلیسَ فَقَد عَبَدَ إِبلیسَ.

«هر کس به گوینده‌ای گوش فرا دهد [و کلام او را قبول کند]، او را پرستیده است. پس اگر آن گوینده از جانب خداوند عزوجل باشد، خدا را پرستیده، و اگر از جانب ابلیس باشد، ابلیس را بندگی کرده است.»

این سخن، یک اصل معرفت‌شناختی بنیادین است: گوش سپردن به هر منبعی، نوعی تبعیت از آن منبع است. محتوا به‌تنهایی معیار نیست؛ منبع هم مهم است. می‌توان از دهان منبعی آلوده، سخنی ظاهراً درست شنید و باز هم تبعیت از آن منبع، گمراه‌کننده باشد.

این نکته را باید با تمام وزنش درک کرد: امام رضا علیه‌السلام حتی پیش از اینکه دربارهٔ محتوای روایات مخالفان چیزی بگوید، دربارهٔ خودِ منبع هشدار می‌دهد. گوش سپردن به مخالفان -حتی وقتی به ظاهر از فضائل اهل‌بیت علیهم‌السلام سخن می‌گویند- نوعی تسلیم در برابر چارچوب معرفتی آن‌هاست.

۳. سه دستهٔ روایات جعلی مخالفان

امام رضا علیه‌السلام سپس با صراحتی چشمگیر تشریح می‌کند که مخالفان چه نقشه‌ای داشته‌اند:

إِنَّ مُخالِفینا وَضَعُوا أَخباراً فی فَضائِلِنا وَجَعَلوها عَلَى ثَلاثَةِ أقْسامٍ: أَحَدُها الغُلُوُّ، وَثانیها التَّقصیرُ فی أَمرِنا، وَثالِثُها التَّصریحُ بِمَثالِبِ أَعدائِنا.

«مخالفان ما روایاتی در فضائل ما ساخته‌اند و آن‌ها را در سه دسته قرار داده‌اند: یکی غلو، دیگری تقصیر در حق ما، و سومی تصریح به بدی‌های دشمنان ما.»

دستهٔ اول؛ غلو: روایاتی که فضائل اهل‌بیت علیهم‌السلام را تا سطح ربوبیت (خدایی) بالا می‌برند. هدف این دسته را امام علیه‌السلام این‌چنین توضیح می‌دهد:

فَإِذا سَمِعَ الناسُ الغُلُوَّ فینا کَفَّرُوا شیعَتَنا وَنَسَبُوهُم إِلی القَولِ بِرُبُوبِیَّتِنا

یعنی: وقتی مردم این غلو را بشنوند، شیعیان ما را تکفیر می‌کنند و آن‌ها را به ادعای ربوبیت ما متهم می‌سازند. این دسته از روایات، ابزار تخریب چهرهٔ شیعه در میان عامهٔ مسلمانان است.

دستهٔ دوم؛ تقصیر: روایاتی که به ظاهر در فضیلت اهل‌بیت‌اند اما مقامشان را پایین‌تر از واقع نشان می‌دهند. هدف:

وَإِذا سَمِعُوا التَّقصیرَ اعتَقَدُوهُ فینا

یعنی: وقتی این کاستی را بشنوند، آن را واقعاً دربارهٔ ما باور می‌کنند. این دسته، ظریف‌ترین و پنهان‌ترین نوع است. روایاتی که در قالب فضیلت، محدودیت می‌سازند.

دستهٔ سوم؛ مثالب دشمنان: روایاتی که به صراحت دشمنان اهل‌بیت را نکوهش می‌کنند. هدف:

وَإِذا سَمِعُوا مَثالِبَ أَعدائِنا بِأَسمائِهِم ثَلَبُونا بِأَسمائِنا

یعنی: وقتی مردم [از زبان ما و شیعیانمان] بدگوییِ دشمنانمان با اسم‌هایشان را بشنوند، آن‌ها هم ما را با نام‌هایمان بدگویی می‌کنند. امام سپس به آیهٔ قرآن استناد می‌کند (۲):

﴿وَلا تَسُبُّوا الَّذینَ یَدعُونَ مِن دُونِ اللهِ فَیَسُبُّوا اللهَ عَدواً بِغَیرِ عِلم﴾

«به کسانی که غیر خدا را می‌خوانند دشنام ندهید تا آن‌ها از روی دشمنی و نادانی به خدا دشنام ندهند.»

این تقسیم‌بندی سه‌گانه، نشان می‌دهد که مخالفان اهل‌بیت علیهم‌السلام هیچ‌گاه بی‌حساب سخن نگفته‌اند. حتی روایاتی که در ظاهر برای تکریم و بیان عظمت اهل‌بیت علیهم‌السلام و ذم مخالفین ایشان ساخته شده‌اند، در چارچوب یک برنامهٔ حساب‌شده بوده است.

۴. دستور نهایی: راه ما را لازم بگیر

امام رضا علیه‌السلام روایت را با دستوری صریح به پایان می‌برد که ترجمهٔ عملی همهٔ آن است:

یَابنَ أَبی مَحمُود، إِذا أَخَذَ الناسُ یَمیناً وَشِمالاً فَالزَم طَریقَتَنا؛ فَإِنَّهُ مَن لَزِمَنا لَزِمناهُ وَمَن فارَقَنا فارَقناهُ.

«ای پسر ابی‌محمود! وقتی مردم به راست و چپ کشیده شدند، تو به راه ما بچسب. هر کس با ما قدم بردارد ما هم با او قدم برمی‌داریم، و هر کس از ما جدا شود ما هم از او جدا می‌شویم.»

«راست و چپ» در این عبارت، اشاره به همان منابع بیرونی است که هر یک به نوعی از مسیر اهل‌بیت منحرف می‌کنند. امام نمی‌گوید «آنچه مخالفان گفته‌اند را هم بگیر»؛ می‌فرماید «راه ما» را بگیر، نه هیچ‌چیز دیگر!

امام رضا علیه‌السلام در پایان این روایت می‌فرماید:

یَابنَ أَبی مَحمُود احفَظ ما حَدَّثتُکَ بِهِ فَقَد جَمَعتُ لَکَ فیهِ خَیرَ الدُّنیا وَالآخِرَة.

«ای پسر ابی‌محمود، آنچه به تو گفتم را حفظ کن که در آن خیر دنیا و آخرت را برایت گرد آوردم.»

این تأکید نهایی، نشان می‌دهد که این روایت را نباید یک توصیهٔ فرعی دانست؛ بلکه یک اصل بنیادین در منهج فکری شیعه است. اصلی که اگر به آن توجه شود، از خطرات فراوان فکری و اعتقادی در امان خواهیم بود. ان‌شاءالله.

بخش دوم: مخالفت با عامه، مایهٔ رشد شیعه

روایت ابن ابی‌محمود تنها متن روایی در این زمینه نیست. دستهٔ دیگری از احادیث وجود دارد که مخالفت با روش عامه را نشانهٔ رشد و پیشرفت شیعه معرفی می‌کنند. شیخ کلینی رحمه‌الله در الکافي از امام صادق علیه‌السلام نقل می‌کند (۳):

ما خالَفَ الْعامَّةَ فَفيهِ الرَّشادُ.

«آنچه در مخالفت با عامه (نظر اهل تسنن) بود، در آن [برای شما] رشد و آگاهی است.»

و در روایت دیگری (۴):

دَعُوا ما وافَقَ القَوْمَ فَإنَّ الرُّشْدَ في خِلافِهِمْ.

«آنچه با این گروه موافقت دارد را رها کنید، چراکه رشد و آگاهی در مخالفت با آنان است.»

این احادیث در سیاق فقه و استنباط احکام وارد شده‌اند، اما دلالت‌شان از آن فراتر می‌رود. اهل‌بیت علیهم‌السلام می‌خواهند شیعیان معیار خود را مستقل از منابع مخالفان قرار دهند، نه اینکه صحت هر امری را با گواهی مخالفان تأیید کنند.

این احادیث از یک منظر دیگر هم قابل تأمل‌اند: اگر معیار ما برای ترویج فضیلت، گواهی مخالف باشد، در واقع داریم اولویت را به منبع مخالف می‌دهیم. این دقیقاً نقطهٔ مقابل چیزی است که ائمهٔ معصوم علیهم‌السلام به آن دستور داده‌اند.

بخش سوم: تحلیل نمونه‌هایی از منقبت‌نگاری معصومین علیهم‌السلام توسط مخالفین

اکنون با چارچوبی که روایات فراهم کردند، به بررسی نمونه‌هایی می‌پردازیم که گاهی در منابر و محافل شیعه نقل می‌شوند. هدف این است که نشان دهیم هیچ‌یک از این موارد بی‌هدف نبوده و شاید ساده‌انگاری مخالفین از جانب شیعه، باعث شده سیاست آن‌ها به ثمر بنشیند.

۱. «لو لا عليٌّ لَهَلَك عُمَر»؛ اعتراف یا تبرئه؟

این عبارت (اگر علی نبود، عمر از بین می‌رفت) در منابع اهل تسنن فراوان نقل شده و در محافل شیعی به عنوان «اعتراف خلیفهٔ دوم به برتری امیرالمؤمنین علیه‌السلام» ارائه می‌شود. اما این قرائت، یک‌سویه و ناقص است.

باید پرسید: این جمله در نظام معنایی پیروان عمر چه بار معنایی‌ای دارد؟ در آن نظام، این جمله نشانهٔ بزرگواری رهبر است نه ضعف او؟ خلیفه‌ای که بر مسند قدرت نشسته و به زیردست خود ارج می‌نهد! این تصویر در فرهنگ سیاسی آن دوران -و حتی امروز- تصویر یک مدیر خوب است، نه اعتراف به نالایقی.

علاوه بر این، این جمله پیامی مهم‌تر را هم منتقل می‌کند: «علی حامی عمر بوده، نه رقیب او». گویی هیچ تضادی میان آن دو وجود ندارد و امیرالمؤمنین علیه‌السلام با اشتیاق، خلافت عمر را یاری می‌داد! شاید این روایت در دستهٔ دوم از سه‌گانه‌ای که امام رضا علیه‌السلام فرمودند جای گیرد: تقصیر. ظاهراً فضیلت است، اما در واقع مقام را پایین می‌آورد. تنزل امام منصوص الهی، به یاری‌دهندهٔ خلیفه‌ای ظالم که غاصب حق اوست. و البته در مقابل، این خلیفه نه تنها متواضع است بلکه حق قدرشناسی را هم ادا می‌کند!!!

پس نقل این جمله روی منبر، به جای اثبات برتری امیرالمؤمنین علیه‌السلام، تصویری را تقویت می‌کند که مخالفان ساخته‌اند: علی بن ابی‌طالب، پشتیبان خلافت بود.

۲. «أقیلوني و لستُ بخیرکم و عليٌّ فیکم»؛ اعتراف یا تهدید؟

این جملهٔ منسوب به ابوبکر معمولاً در قالب «اعتراف به برتری امیرالمومنین علیه‌السلام» نقل می‌شود. اما تأمل در ساختار آن نشان می‌دهد که معنایی پنهان در آن وجود دارد.

«مرا رها کنید، من برای [خلافت بر] شما مناسب نیستم حال آنکه علی در میان شماست.» این جمله در بافت تاریخی‌اش در میان پیروان ابوبکر، نشانهٔ تواضع رهبرشان خوانده می‌شود. اما در لایه‌ای عمیق‌تر، این جمله جامعهٔ آن روز را با یک انتخاب روبه‌رو می‌کرد: «برای اینکه پایه‌های خلافت من استوار بماند، علی را حذف کنید!» و امروز نیز یک خبر می‌رساند: «در میان بیعت‌کنندگان و تاییدکنندگان خلافت ابوبکر، علی نیز وجود دارد». این همان سیاست جاری است که هنوز فریب می‌دهد و جاری است.

این روایت نیز از جنس تقصیر است: ظاهر آن کرامت‌گویی دربارهٔ علی است، اما در عمل، خلافت ابوبکر را مشروع جلوه می‌دهد و علی را در جایگاهی قرار می‌دهد که گویی پذیرفته است. دروغی بزرگ اما بعد از هزار سال، باورپذیر برای عوام!

۳. داستان تیر در پای امیرالمؤمنین علیه‌السلام؛ جعل در برابر قرآن

در برخی منابع اهل تسنن روایتی آمده که در هنگام نماز، تیر یا تیغی از پای امیرالمؤمنین بیرون کشیدند و ایشان آنچنان غرق در عبادت بودند که متوجه آن نشدند. این روایت در ظاهر فضیلتی بزرگ برای آن حضرت است. اما باید دید چه نیازی به ساختن چنین روایتی بوده است؟ چرا این روایت اولین بار در کتب کسانی دیده شده که از نقل فضائل مشهور و متواتر امیرالمومنین علیه‌السلام ابا دارند؟

قرآن کریم در آیهٔ ۵۵ سورهٔ مائده می‌فرماید:

﴿إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاةَ وَیُؤتُونَ الزَّکاةَ وَهُم راکِعُون﴾

«ولیّ شما تنها خداست و رسول او و کسانی که ایمان آورده‌اند، همانان که نماز برپا می‌دارند و در حال رکوع زکات می‌دهند.»

مفسران شیعه و سنی این آیه را در شأن امیرالمؤمنین علیه‌السلام دانسته‌اند که در حال رکوع انگشتری خود را به فقیر بخشید. این آیه، ولایت بلافصل او بعد از پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله را ثابت می‌کند.

روایت تیر در پا دقیقاً در مقابل این آیهٔ محکم قرار می‌گیرد. شنونده پس از اطلاع از آن، دچار سؤالی می‌شود: «کسی که در نماز آنقدر غرق عبودیت است که تیر را احساس نمی‌کند، چطور ممکن است در میانهٔ نماز متوجه فقیر شده و انگشتر خود را به او هدیه کند؟» یک روایت جعلی در برابر یک آیهٔ قرآن. این نمونه‌ای آشکار از همان چیزی است که امام رضا علیه‌السلام «تقصیر» نامید: ظاهراً فضیلت، در باطن زدودن دلیل قرآنی ولایت. (دلیل بر ساختگی بودن نقل مشهور خارج کردن تیر از پای حضرت، مفصل است که با یک فحص اجمالی در ناقلین این روایت می‌شود به آن پی برد.)

۴. اشعار عمروعاص، شافعی، مولوی و ابن عربی؛ انحراف از وحی به شعر

ابیاتی که به شافعی نسبت داده می‌شود از جمله:

عَلِیٌّ حُبُّهُ جُنَّةٌ / قَسیمُ النارِ وَالجَنَّة

یا

وَماتَ الشّافِعِیُّ وَلَیسَ یَدری / عَلِیٌّ رَبُّهُ أَم رَبُّهُ الله

از محبوب‌ترین محتوای منابر شیعی‌اند. اشعار مولوی و ابن عربی دربارهٔ امیرالمؤمنین علیه‌السلام نیز همین جایگاه را دارند.

اما باید از خود بپرسیم: اگر شافعی واقعاً به چنین باوری رسیده بود، چرا به خلافت بلافصل امیرالمؤمنین علیه‌السلام پس از پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله معتقد نشد؟ اگر مولوی و ابن عربی این همه شیفتهٔ علی علیه‌السلام بودند، چرا از غاصبین حق او تبعیت کردند و در فضیلت آن‌ها داستان‌سرایی‌های اغراق‌آمیز داشته‌اند؟ میان شیفتگی شاعرانه و التزام عملی به ولایت، فاصله‌ای است که اینان هرگز آن را نپیمودند.

کارکرد این اشعار در دست مخالفان روشن است: وقتی شیعیان این ابیات را روی منبر می‌خوانند، جایگاه گواه از «خدا در قرآن چنین فرمود» و «پیامبر در غدیر چنان گفت» به «شافعی چنین نوشت» و «مولوی چنین سرود» جابه‌جا می‌شود. این جابه‌جایی منبع، دقیقاً همان چیزی است که مخالفان می‌خواستند: انحراف از وحی به شعر، از نص به احساس.

همچنین است قصیدهٔ عمرو بن عاص، که با همان قلمی که علیه امیرالمؤمنین علیه‌السلام در صفین می‌جنگید، ابیاتی در مدح آن حضرت نیز سرود.

۵. حفظ انتخابی روایات؛ اتفاق یا طرح؟

شاید مهم‌ترین و پنهان‌ترین نکته در این بحث، مسئلهٔ حفظ انتخابی روایات است. مخالفان اهل‌بیت علیهم‌السلام در طول تاریخ، احادیث متواتر و صریحی را که در شأن معصومین علیهم‌السلام در کتاب‌هایشان بود، حذف یا تضعیف کرده‌اند؛ همان احادیثی که در منابع شیعه محفوظ مانده است. در عوض، روایاتی «دست‌چندم» در ستایش اهل‌بیت علیهم‌السلام در منابعشان باقی مانده است که در منابع شیعی نه سند دارند و نه جایگاه. این همان منفردات مخالفین است که ابن ابی‌محمود دربارهٔ آن‌ها از امام رضا علیه‌السلام پرسید و چنان پاسخ گرفت.

این اتفاقی نیست! روایاتی که حذف شدند، آن‌هایی بودند که حق روشن و صریح را اثبات می‌کردند. روایاتی که باقی ماندند مواردی هستند که می‌توانستند در یکی از سه‌دسته‌ای که امام رضا علیه‌السلام فرمودند جای بگیرند: غلو، تقصیر، یا ابزار فتنه.

کسانی که این همه احادیث صریح، مشهور و حتی متواتر را از کتاب‌هایشان پاک کردند، یقیناً با هدف و حیله این روایات (بی‌اعتبار نزد شیعه) را حفظ کرده‌اند. ساده‌انگاری است اگر تصور کنیم که در انتخاب آنچه حذف شد و آنچه ماند، تصادف حاکم بوده است.

این‌ها نمونه‌هایی بود از سیاست‌های حساب‌شدهٔ مخالفان؛ و نمونه‌های این‌چنینی فراوان است. باید توجه داشت که ما غالباً آنقدر با این جریان آشنا نیستیم که هدف پشت هر جعل یا «اعتراف» را بتوانیم دریابیم. چه‌بسا روایت یا شعری که امروز بر منبر نقل می‌شود، هدفی دارد که سال‌ها یا قرن‌ها بعد آثارش آشکار خواهد شد. همان‌طور که بسیاری از جعلیات قرن‌های گذشته امروز کارکردشان روشن شده است. لذا پرهیز از گوش سپردن به این سخنان -و به‌ویژه پرهیز از نقل و ترویج آن‌ها در محافل شیعی- به سلامت فکری جامعهٔ شیعه کمک می‌کند. همچنان که امام رضا علیه‌السلام گوشزد فرمودند که این روش، «خیر دنیا و آخرت» را در پی خواهد داشت.

بخش چهارم: نقد استدلال «الفضلُ ما شهدت به الأعداء»

اگر این نقد را با کسی در میان بگذارید، احتمالاً این پاسخ را خواهید شنید: «الفضلُ ما شَهِدَت به الأَعداء» (یعنی: فضیلت آن است که دشمنان به آن گواهی دهند.) پس گواهی مخالفان بر فضائل اهل‌بیت علیهم‌السلام، خودبه‌خود ارزش ویژه‌ای دارد و باید آن را غنیمت شمرد.

این استدلال از چند جهت قابل نقد است:

اول: خود این جمله از کجا آمده؟ این عبارت، اتفاقاً سرودهٔ عمرو عاص است (۵). همان کسی که در صفین در برابر امیرالمؤمنین علیه‌السلام ایستاد و با حیلهٔ قرآن بر نیزه، جنگ را به نفع معاویه پایان داد. این شعر را در «مدح» علی علیه‌السلام سروده، در حالی که همزمان دشمن سرسخت او بود. هم شعر سروده، هم قرار دادن این قاعده، جایگاه شعرش را محکم کرده است! اگر این چالش سیاسی عمرو عاص را بپذیریم، به سادگی در دام فریب او گیر افتاده‌ایم. البته اگر اصل «گواهی دشمن» معیار برتری یک فضیلت بر دیگر فضائل باشد، این جملهٔ خود عمرو بن عاص هم باید ارزش داشته باشد. که این می‌شود یک دور باطل!

دوم: گواهی دشمن یا گواهی خدا؟ فضیلت امیرالمؤمنین آن نیست که عمرو بن عاص یا شافعی یا عُمَر بگویند. فضیلت او آن است که خداوند در قرآن فرموده، پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله در غدیر اعلام کرده، «هل أتیٰ» برایش نازل شده، و «إنما ولیکم الله» دربارهٔ او آمده است. وقتی این‌ها را داریم، گواهی شافعی چه چیزی اضافه می‌کند؟ اگر گواهی شافعی اضافه می‌کند، یعنی داریم گواهی قرآن را کافی نمی‌دانیم.

سوم: مقام احتجاج با مقام اثبات فرق دارد. گواهی دشمن در مقام اتمام حجت بر خود دشمن، ارزش دارد. یعنی وقتی می‌خواهیم به او بگوییم «حتی خودتان هم این را گفته‌اید.» اما این با ارائهٔ آن گواهی به عنوان سند اثبات در محافل شیعی، تفاوتی اساسی دارد. در اولی، داریم از سلاح دشمن علیه خودش استفاده می‌کنیم. در دومی، داریم یک جعبه مهماتِ به غنیمت گرفته‌شده از دشمن را -که از درون آن بی‌اطلاعیم- به درون جبههٔ خودی می‌آوریم.

بخش پنجم: تمییز احتجاج از رواج

یکی از مهم‌ترین نکاتی که باید در این بحث روشن بماند، تمایز میان دو موضع کاملاً متفاوت است: احتجاج به روایات مخالفان در مقابل خودشان، و نقل و ترویج همان روایات در میان شیعیان. این دو نه‌تنها متفاوت، بلکه در یک منطق مهم متضادند.

احتجاج (الزام خصم): در مناظره با یک عالم اهل سنت، استفاده از منابع خودش برای اقامهٔ حجت، نه‌تنها مجاز بلکه لازم است. اگر می‌خواهیم به او نشان دهیم که حتی مطابق کتاب‌های خودش هم حق با اهل‌بیت است، باید از همان کتاب‌ها نقل کنیم. این در فقه به «الزام المخالف» شناخته می‌شود و روایات معصومین در این باب راه را باز گذاشته‌اند.

ترویج در محافل شیعی: اما وقتی همین روایات را روی منبر برای شیعیان می‌خوانیم، دیگر داریم آن‌ها را به عنوان منبع معرفتی برای جامعهٔ خودی معرفی می‌کنیم. این یعنی به شیعیان می‌گوییم که برای شناخت فضائل اهل‌بیت علیهم‌السلام، به کتاب‌های مخالفان مراجعه کنند. این جابه‌جایی منبع، نقض صریح همان «ألزم طریقتنا»ی امام رضا علیه‌السلام است.

به بیان دیگر: همان روایتی که در مناظره با اهل تسنن، سلاح ماست، اگر در منبر شیعی خوانده شود، سلاح مخالفان بر علیه ما می‌شود.

این تمایز را باید روشن نگه داشت تا نقد این مقاله به سوءتفاهم نینجامد. هدف، نفی مطلق هر استفاده‌ای از منابع مخالفان نیست؛ هدف، بازگرداندن این ابزار به جایگاه درست آن است: ابزار احتجاج با مخالفین، نه منبع فکری برای جامعهٔ شیعه.

بخش ششم: حتی احتجاج هم اصولی دارد

به عنوان تتمهٔ بحث، شایسته است خاطرنشان شود که بسیاری از این مناقب که ساخته و پرداختهٔ منابع سنّی است و امروزه در میان شیعه رواج یافته و به شهرت رسیده، در میان اهل تسنن از اعتبار خوبی برخوردار نیست! یعنی آن نویسندهٔ سنّی که این داستان‌ها را به عنوان اعتراف دشمنان، منقبت و فضیلت خاص و... نقل کرده، تنها به این اندازه به آن بها داده که برای شیعه ذوق‌آور باشد و در جامعهٔ شیعه شهرت برسد و منافع مخالفین شیعه را تأمین کند. وگرنه یا استفاده‌ای در احتجاج ندارد -مثلاً نقل عابد و زاهد بودن امیرالمومنین علیه‌السلام در مقابل صدها روایت از زهد و عبادت دیگر صحابه که مخالفین به وفور نقل کرده‌اند حقی از حضرت علیه‌السلام را به اثبات نمی‌رساند- یا -به جهت ضعف سند و مصدر- قابل ارائه در احتجاجات و مناظرات نیست.

ضمن اینکه استناد به منابع اهل تسنن در احتجاجات، با وجود تعدد فرق و افکار و آراء فقهی و حدیثی در میان ایشان، کاری بسیار دشوار و تخصصی است و صرف نقل یک روایت منقول از یک کتاب سنّی، به مثابهٔ فصل‌الخطاب و سهم نافذ عمل نمی‌کند؛ علی‌رغم تصور ناآگاهان!

نتیجه‌گیری

مخالفان اهل‌بیت علیهم‌السلام هرگز جماعتی ساده‌لوح نبوده‌اند. آن‌ها سیاست‌مدارانی بودند که چهارده قرن است موفقیت تاریخی خود را حفظ کرده‌اند. همین واقعیت باید ما را وادار کند که هیچ روایت یا شعر یا «اعترافی» را که از آن‌ها به دستمان رسیده، ساده‌انگارانه نخوانیم.

حدیث امام رضا علیه‌السلام به ابراهیم بن ابی‌محمود، شاید صریح‌ترین متن حدیثی در این زمینه باشد. امام نه‌تنها پاسخ «نه» می‌دهد، بلکه سازوکار فریب مخالفان را در سه دسته تشریح می‌فرماید: غلو که تکفیر می‌آورد، تقصیر که مقام معصوم را تنزل می‌دهد، و نقل مثالب که -بر خلاف روایات معتبر تبرّی- آتش فتنه را شعله‌ور می‌کند. این تشریح نشان می‌دهد که برنامهٔ مخالفان از همان ابتدا حساب‌شده بوده است.

تحلیل نمونه‌های مشخص -از «لو لا علي لهلك عمر» تا داستان تیر در پا، از اشعار شافعی تا توجه به حفظ انتخابی روایات- همگی این نتیجه را تأیید می‌کنند: هر «فضیلت منقوله» از مخالفان، هدفی داشته که گاه آشکار و گاه پنهان است. و چون ما توان شناسایی همهٔ این اهداف را نداریم، امام رضا علیه‌السلام یک دستور کلی داده است: «به راه ما بچسب!»

«الفضل ما شهدت به الأعداء» نه تنها اصل و قاعده نیست، بلکه اگر به معنای برتری گواهی مخالفین بر گواهی قرآن و پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله تفسیر شود، نقض صریح مبانی معرفتی شیعه است. فضیلت امیرالمؤمنین علیه‌السلام آن است که «إنما ولیکم الله» در شأنش نازل شد، که «هل أتیٰ» برایش آمد، که در غدیر خم پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله در حضور صد و بیست هزار نفر ولایت او و یازده فرزند او را فریاد زد. این‌ها نه به گواهی شافعی نیاز دارند و نه به شعر عمرو بن عاص.

جایگاه مشروع استناد به منابع مخالفان، مقام احتجاج و اتمام حجت بر خود آن‌هاست نه منبر شیعی. این تمایز را روشن نگه داشتن، هم به انسجام فکری جامعهٔ شیعی کمک می‌کند و هم ابزار مناظره را کارآمد نگه می‌دارد. ضمن اینکه چنین نقل‌های منفردی غالباً در احتجاجات و مناظرات با مخالفین نیز نمی‌توانند مستمسک خوبی باشند.

منابع

۱. عیون اخبار الرضا علیه‌السلام (شیخ صدوق رحمه‌الله - چاپ منشورات جهان)، جلد ۱، صفحهٔ ۳۰۳.

۲. قرآن کریم، سورهٔ انعام، آیهٔ ۱۰۸.

۳. الكافي (شیخ کلینی رحمه‌الله - چاپ الإسلامية)، جلد ۱، صفحهٔ ۶۸.

۴. الكافي (شیخ کلینی رحمه‌الله - چاپ الإسلامية)، جلد ۱، صفحهٔ ۸.

۵. شعر منسوب به عمرو بن عاص:

{وَهُوَ الَّذِي شَهِدَ العَدُوُّ بِفَضلِهِ / وَالفَضلُ ما شَهِدَت بِهِ الأَعداءُ}

یعنی: او کسی است که دشمن او به برتری‌اش گواهی داده / و فضیلت آن است که دشمنان به آن گواهی دهند.

فایل PDF این مقاله

مشاهده دانلود

پرسشی دربارهٔ این موضوع دارید؟

پرسش جدید

نظرات

هنوز نظری ثبت نشده است.

    برای ثبت نظر وارد شوید.